تبليغاتX
شهرک چرندیات

شهرک چرندیات

روزنوشت های چرند من

+ نوشته شده در  جمعه 4 خرداد1386ساعت   توسط اناکارنینا  | 

سلام

۱

گاهی وقتها ادم می مونه و  خلقت خودش .یعنی اینکه چیه تو وجودش که گاهی اونو به این حال و روزای عجیب و غریب می ندازه .مدتی واقعا دچار ضعف عجیب فکری شده بودم .اونقدر که میخواستم سرمو بزنم به دیوار .دیگه داشتم کم میاوردم .به معنای واقعی کلمه .و حالا باز به حالت عادی برگشتم .دوران وحشتناکی بود .که بد جور ازارم دارد .شاید یه جور فصل جدید  تو ی زندگی ام بودکه به خودم وکارام فکر کنم .

و هدفام !

و اینکه ایا به راستی توانایی کاری که میخوام بکنم رو دارم یا نه .؟

و اینکه چیکار میکردم تا امروز ؟

و اینکه چیکار باید بکنم برای فردام ؟

و اینکه کجا ایستادم ؟

و اینکه کجا میخوام برم ؟

و اینکه ..................!!!؟؟

تا حالا شده دیگه نتونی بنویسی؟در حالی که یه انرژی مضاعفی تو وجودت تلمبار شده که میدونی اگه بنویسی این انرژی تخلیه میشه

تا حالا شده بغض گلوت بره تو  قلبت و بشه بغض قلبت ؟

تا حالا شده برای خودت واینکه استعدادت تو کاری که شدیدا بهش علاقه داری کمه اشک بریزی ؟

وای که چند وقت بعدش که حالت خوب میشه ومیشی همون ......قبلی ،چه لذتی داره

۲

مدتیه همین جور سوژه های کوچیک وبزرگ تو ذهنم جرقه میزنه و من همشونو تو دفترچه ام یادداشت کردم . ولی ننوشتمشون .شاید به خاطر اینکه دلم نمیخواد عواملی که فکر میکنم منو به اون حس وحال وحشتناک کشید، دوباره جمع بشن

۳

گاهی نویسنده باید از چیزایی بنویسه که تجربه اش نکرده .-گاهی ام نه بیشتر اوقات-مثلا همین الان که من میخوام این داستان رو بنویسم .در حالی که حس وحال شخصیت اصلی ام رو تجربه نکردم .یکی از دوستان بهم گفت تو نباید از زاویه اول شخص استفاده کنی و بهتره همیشه دانای کل بنویسی چون تاثیر نوشته هات در این جور نوشته هابیشتر وهمیشه احساس رو در داستا-اول شخصت -وارد میکنی که ضربه ی بدی به کارات میزنه و من الان میخوام خوب بنویسم و اول شخص هم بنویسم وتلاش کنم این ایراد توش نباشه

 داستان یه داستان خطی باید باشه .و این کارمو سخت میکنه .چون نوشتن داستان خطی که تاثیر گذار باشه کار اسونی نیست .خیلی باید قوی باشه  که مخاطبشو راضی کنه .کار خطی زیاد کردم ولی به جز یکی که اونم زیاد جالب نشده هیچکدوم تاثیر لازم رو نداشتن .بنابراین روی این داستان باید بیشتر کار کنم .-با وجودی که میدونم ادمی نیستم که روی کلمه به کلمه کارم دقت کنم ولی این بار باید تلاشم رو بکنم .

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 25 اردیبهشت1386ساعت   توسط اناکارنینا  | 

دست مزن ؛چشم ببستم دو دست

                      راه مرو ؛ چشم دو پایم شکست

 

حرف نزن؛قطع نمودم سخن

                     نطق نکن؛چشم ببستم دهن

 

هیچ نفهم ؛این سخن عنوان مکن

                    خواهش بی فهمی انسان مکن

 

لال شدم ،کور شوم،کر شوم

                    لیک محال است که من خر شوم

 

چند روی چون خران زیر بار

                    سر زفضای بشریت برار

                                               هر چی فکر می کنم که اسم شاعر کتاب نسیم شمال چیه یادم نمیاد

+ نوشته شده در  سه شنبه 18 اردیبهشت1386ساعت   توسط اناکارنینا  | 

اگر برای شگفتی پایان داستان در ابتدای داستان بیاید باید بگونه ای  باشد که اگر دوباره داستان خوانده شود منطقی به نظر برسد

ایجاد پایان شگفت انگیز به عنوان هدف داستان خیلی  پیش پا افتاده است

نکته :پایان شگفت انگیز باید محتوای داستان را تقویت کند

........................................................................

خب حالا خاطره نویسی

Number 1

بعد از چند سال ؟یعنی بعد از چهار سال دوباره هوس درس خوندن افتاده به کلمون .چیکار کنم دیگه .ما اینیم .مترجمی زبان .پیام نور

کاملا غیر حضوری .با پنج تا کتاب که فقط دوتاشو میفهمی چیه .

اونم عمومی هات (فارسی واندیشه اسلامی )

خداییش خدا جون بهمون رحم کرد که فقط پنج تاست وگرنه مثل ....پشیمون میشدم .ولی گیر این کتاب فنون یادگیریه زبانم .

معلوم نیست کتاب درسیه یا کتابی برای مطالعه .بابا من نمیفهمم از چی این میخوان امتحان بگیرن .مثلا روش استفاده از لغت نامه رو چطوری میخوان تست کنن .

در هر صورت برای اینده نوشتنم میخوام مترجمی بخونم .حس میکنم کمکم میکنه .

البته باید دید تو امتحانای شهریور ماه ترم اول چی کار میکنم .خدا بخیر بگذرونه .یعنی ما اخر و عاقبت دانشجو ثابت میشیم یا .........!!!

دعا میکنیم

Number ۲

خب .بالاخره یه داستان نوشتم .البته فعلا فقط نوشتمش .خیلی وقت بود داستان ننوشته بودم .البته اینم زیاد چنگی بدل نمیزنه .یعنی اونی نیست که دلم میخواست بنویسم .ولی چیکار کنم یهو زد به کلم اینو بنویسم .یه داستان کلاسیکه .یعنی یه دانای کلی زندگی یه یاروهه رو تعریف میکنه.خیلی معمولی .کلا که ببینی اینه : یکم شخصیت یاروهه  رو باز میکنه که مثلا یارو همیچین ادمیه و یه همیچین کارایی کرده ویه همچین کارایی رو هم دوست داره بکنه و یه همچین زندگی هم داشته حالا هم اینه .همین.

جون  من عجب داستان بی مزه ای ها .

 ولی خداییش هستن  ادما یی که نمیدونم از زندگی چی میخوان.بعد به خاطر همینم کم می یارن

به نظر من خود شناسی  برای خوشبخت شدن یا به قول همون ننه من قربون "عاقبت به خیر شدن یه اصله ".یه اصلی که نقش مهمی تو نمایش زندگی داره.

در هر صورت اینکه کی تایپش کنم الله اعلم  .شاید همین الان بی خیال فنون شم وبزنم به تایپ کردن شایدم اخر شب بیخوابی بزنه به کلمو بزنم به تایپ کردن. شایدم یه هفته دیگه بزنم به تایپ کردن. شایدم اصلا بدم بیاد ازش و نخوام تایپش کنم ولی اخرش بزنم به تایپ کردن  

-------------------------------------------------------------

نکته اخلاقی این پست :

چقدر خوبه ادم یه جایی داشته باشه که هر چی چرند مرند و خزعبل به ذهن گندیده اش میرسه بزنه .کسی هم نتونه یه چیزی بزنه تو سرش که لال شه .

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 فروردین1386ساعت   توسط اناکارنینا  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 فروردین1386ساعت   توسط اناکارنینا  | 

بالاخره تموم شد !چقدر از عید بدم می یاد !چقدر از این تعطیلات طولانیه خسته کننده ی عذاب اور بدم می یاد !چقدر از این دید وباز دیدهای کلیشه ای بدم می یاد !

من از شلوغی ها!از این الکی خوش بودن ها !از این مهمونی ها ی مضحک که برای غیبت -خوانده شود صحبت -وفخر فروشی و...برگذار میشه بدم می یاد !

راستش من از خیلی چیزای عید بدم می یاد !وقتی سیزده بدر تموم میشه مثل کسی که دنیا رو بهش داده باشی ،ذوق زده ام !اخه تو این مدت حسابی دلم برای تنهای و سکوت خونه مون تنگ میشه !اره دلم برای با خود بودن وبرای خود بودن تنگ میشه !گاهی مواقع توی شلوغی های عید به یه گوشه ی ساکت پناه میبرم و به قبل عید که زندگی ام مال خودم بود فکر می کنم و تو ذهنم زمزمه میکنم که :چرا تموم نمیشه ؟

نمیدونم !ممکنه الان فکر کنید که من ادم منزوی و غیر اجتماعی باشم !البته شاید حق با شما وفکر شما باشه ولی هر ادمی که مثل من از این اجتماع بدش بیاد دوست نداره زیاد با ادماش بجوشه

من از حضور در اجتماعی که از دنیا چیزی نمیدونن و دنیا رو محدود به خوردن وخوابیدن وکار کردن های تکراری میدونن بدم میاد !من از اجتماعی که شرف رو به پول !احترام رو به پول !بزرگی رو به پول!و....رو به پول !میدونن بدم مییاد!

من از اجتماعی که از زنش توقع اشپزی واز مردش توقع پول در اوردن دارن بدم می یاد!

من از اجتماعی که لذت رو به الکی خوش بودن و بیهوده خندیدن میدونن بدم می یاد!

من از اجتماعی که فقط فکر خودشون وخوشیه خودشونن و دیگرون براشون اهمیتی ندارن بدم می یاد !من از اجتماعی که این مدت تعطیلات رو باهاشون بودم بدم می یاد !

اجتماعی که هیچی نمیدونن حتی فلسفه نوروز و تعطیلاتشو !هیچی که نمیدونن هیچ سعی ام نمیکنم یکمی بدونن !--اخه چرا باید ایران امار مصرف برنج وچایی و بنزین وانرژی اش جزو اولی ها باشه؛ اونوقت معدل مطالعه اش باشه چهار دقیقه در سال -لازم به ذکره که کشوری چون فرانسه معدل مطالعه اش سالی چهل وهفت کتابه!!!!-

من از این اجتماع نادان بدم می یاد !

بدم می یاد!

بدم می یاد!

چقدر حرف توی دلمه !کاش میتونستم همشونو یکجا بریزم بیرون !کاش میتونستم یه ذره این اجتماع رو تغییر بدم !کاش ....!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه 14 فروردین1386ساعت   توسط اناکارنینا  | 

فکر کن یه روز از خواب پاشدی دیدی دستات از کار افتادن !

یا نه !فکر کن از خواب پا شدی دیدی همه وسایل خونتو دزد برده

یا نه!فکر کن از خواب پا شدی دیدی زلزله اومده و همه مردن !

یا نه!فکر کن از خواب پا شدی دیدی اتش همه خونتو سوزونده وفقط تختی که روش خوابیدی سالمه!

یا نه !فکر کن از خواب پاشدی و.......

 

چه فکر هایی کردی !خجالت نمی کشی ؟نه تو خجالت نمی کشی ؟

ادم اینقدر منفی باف ؟!

فکر قحط بود کردی ؟بشین به اینا که میگم فکر کن !

فکر کن صبح پا شدی دیدی مردی و الان تو بهشتی وحوریای بهشتی دور ورت دارن وول میخورن

فکر کن از خواب پا شدی می بینی تو بیمارستانی و عملت موفقیت امیز بوده

فکر کن از خواب پا شدی و میبینی بالاخره تونستی از همسرت که دوسش نداری جدا بشی

فکر کن .....

 

هر چند وقت یه بار میخوام حسابی چرت وپرت بنویسم .هر چی باشه اینجا شهرک چرندیاته .

 

+ نوشته شده در  شنبه 11 فروردین1386ساعت   توسط اناکارنینا  | 

سلام

قسمت اول حرفام

تا حالا شده ننویسی .بعد کلمه ها تو مغزت تلمبار شن و فشار عصبی بهت وارد کنن.

دو روزه که از سفر برگشتیم و کاغذ جلوی رومه ولی نمی تونم بنویسم .احساس میکنم می خوام از درون منفجر شم .انگار هزاران لیتر مکعب اب پشت چشا وگوشام سد شدن .

میخوام داد بزنم .

گریه کنم .

ولی بهونه کم میارم .

احساس استیصال میکنم .

یه چیزی  مثل خوره داره تموم جونمو میخوره .

یا نه یه چیزی مثل زالو داه خونمو می مکه .

گوشتای تنم خسته ان .

کی دیده یکی با ننوشتن خسته شه؟

!!!!!!!!!!!!!

قسمت دوم

از همه داستانام یه پرینت گرفتم .گفتم بذار ویرایششون کنم و بهشون ور برم .

راستیتش تا حالا اینطوری داستانامو نخونده بودم .وقتی همه رو خوندم حس کردم تموم تنم یخ کرده .

اینا چیه من می نویسم ؟داستان ؟خیلی مزخرفن !!یعنی این همه که تلاش کردم حاصلش این چرندیاته مضحک بوده ؟! چقدر دلم هوا ی تازه میخواد !

میدونید مردد شدم .ناامید نه ها !مردد !

شایدم نا امید !!!!!!!نکنه .....!

خدا نکنه !!!!!زبونم رو گاز بگیرم .

یعنی من استعداد این کارو ندارم و دارم بیخودی تو سر و کله خودم میزنم .چرا یکی نیومد به من بگه این چرت وپرتا چیه به خورد ما میدی ؟

ولی راستی یه نفر همیشه به زبون بی زبونی بهم گفته که زور الکی نزن .تو نویسنده نیستی ------جعفر چراگاه ------

نمیدونم جفعر بازم اینورا افتابی میشه یا نه .ولی دوست دارم بهش بگم :"الان معنی بعضی حرفاتو فهمیدم ."

چقدر احساس عجز میکنم .

امیدوارم این حس فقط یکی دو روز باهام باشه .امیدوارم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 6 فروردین1386ساعت   توسط اناکارنینا 

 

به نام دوست

چند وقتیه دست به قلم ،نه بهتره بگم دست به تایپ نشدم تا اینجا بنویسم

ولی امروز تصمیم گرفتم دوباره دست به تایپ شم .البته از این به بعد قسمت نظرات رو بر میدارم .نمیدونم کار درستیه یا نه .ولی میخوام به بیشتر شدن نظرات فکر نکنم .فقط بنویسم .انگار دارم تو دفتر خاطراتی مینوسم که کسی براش نظر نمیده .اینطوری راحت ترم هر کی خواست چیزی بهم بگه میتونه به این ایدی ایمیل بزنه یا اف بذاره

albikholii@yahoo.com

تحویل سال امسالم با تحویل سالهای قبلی کلی فرق داشت .امسال برای اولین بار تو حرم امام رضا سال و تحویل کردم .بین پنج میلیون ادم دیگه -تقریبی -حال عجیبی داشت .حالی که برای من غریب بود .مشهد امسالم مثل هر سالم نبود.امسال چشام واکردم ببینم دیگرون چیکار میکنن .نگاشون کردم تا اعتقاداتشونو ببینم و چه چیزا دیدم .امسال مثل هر سال سرمو ننداختم پایین برم تو زریح نماز بخونم و زیارت کنم و برگردم تو خونه .امسال افتادم دور حرم .تا دیدنیهایی که ندیده بودم رو ببینم

حقیقتش

تا حالا ندیده بودم یه زن چه جوری تقلا میکنه تا برسه به پنجره فولادی وطناب ببنده بهش وبرگرده و بیست متر اونطرف تر در حالی که سر طناب وبسته به مچ دست بچه ی علیلش .بشینه و رو بکنه به دیوار و چادرشو بکشه رو سرشو و زار بزنه .

تا حالا ندیده بودم تو حرم امام رضا یه نفر دست بکنه تو جیب یه نفر دیگه موبایلش و بدزده

تا حالا ندیده بودم تو سرمای وحشتناک یه خانم کتش رو در بیاره بندازه رو تن یه بچه ای که نمیدونه مال کیه .

تا حالا ندیده بودم یه ادم کثیف تو حرم امام رضا چشم به ناموس مردم داشته باشه و ..........

تا حالا ندیده بودم تو حرم اما رضا سر هل دادن تو شلوغی میلیونی دعوا سر بگیره وطرف دعواها به هم فحشای ......بدن

.

چقدر برام شیرین بود که ناظره این باشم که تو اون شلوغی یه نفر دست یه پیرزنی رو که اصلا نمیشناسه بگیره وکمکش کنه از جمعیت بیاد بیرون.

چقدر تلخ بود دیدن این منظره که مردم برای اینکه ده دقیقه زودتر برسن خونه شون .یه زنی که یه بچه تو بقله شه و هلش بدن تو جوی اب تا زودتر از پله های واحد برن بالا .

بعضی چیزای جالب و عذاب اوردیگه هم ذهنم رو مشغول کرده بود .

هیچوقت ادعای مومن بودن نداشتم .

هیچوقت داعیه امامی بودن نداشتم

هیچوقت کسی بهم به دید یه ادمی که کشته مرده ی معصومینه نگاه نکرده .

هیچوقت نتونستم مثل همه که تو عاشورا اشک میریزن گریه کنم

همیشه در حد خودم بودم .نه بی تفاوت نه دو اتیشه

ولی امسال وقتی دیدم ادمایی که داعیه همه ی اینا رو دارن .بیشتر از اینکه بخوان برن زیارت به فکر اینن که برن پاساژای مشهد و بگردن .گریه ام گرفت .

رفتم تو بطن دعاهاشون .دیدم ای دل غافل چی میخوان :

امام رضا پای منو خوب کن

یا امام رضا یه خونه بده به دختر من

یا امام رضا یه زن خوب برا داداشم میخوام

یا امام رضا کمک کن قرضا مو ادا کنم

یا امام رضا خواهرمم بطلبون تا بیاد هر چی دلش میخواد ازت طلب کنه

امام رضا .................

خیلی چیزا دیدم .ولی یکیشون از همشون برام عذاب اورتر بود .که مثل خوره افتاده به جونم .همین که یادم میاد سرم درد میگیره .اصلنم دوس ندارم در موردش بگم

از خودم خجالت میکشم .کاش از ذهنم پاک میشد .کــــــــــــــــــــــــــــــــــــاش

یا امام رضا :منو ببخش.همه ی این گناهکارا رو هم ببخش .از خدا هم بخواه ببخشتشون .یا امام رضا امسال برای اولین بار.حس کردم عاشقانه دوست دارم .حسی که هیچوقت به معنای واقعی وجودمو نگرفته بود .به خاطر این حس هزار بار شکر هزار بار .

فعلا

+ نوشته شده در  یکشنبه 5 فروردین1386ساعت   توسط اناکارنینا 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 اسفند1385ساعت   توسط اناکارنینا  |